می گریزی ز من که نادانم ـــــــــــــــــــــــــــــــ یا بیامیز یا بیاموزم....
یک شعر ناب...واقعا ناب...
که گاه می گوید :
"من از ستاره ی دنباله دار می ترسم
که از کرانه ی مشرق ظهور خواهد کرد..."
به رنگ و دود در آیینه ها نمودار است
و در رواق مساجد شکاف افتاده است
و در کنیسه ی گل های ساده ی مریم
مجال شوق و نیایش نمی دهد ما را
...
به روی شاخه ی گردوی پیر ، شانه سری
نماز می خواند
نماز خوف...
تو نیز همره دجال می روی
هشدار!
به رودخانه بیندیش
که آسمان را در خویش میبرد سیال
تو پاک جانی ، اما
هوای شهر پلید است...
اگر یکی ز شهیدان لاله ، کشته ی تیر
ز خاک برخیزد
به ابر خواهد گفت
به باد خواهد گفت
که این فضا چه پلید است و آسمان کوتاه
و زهر تدریجی
عروق گل ها را از خون سالم و سیال
چه گونه خالی کرده ست...
من و تو لحظه به لحظه
کنار پنجره مان
بدین سیاهی ملموس ،خوی گر شده ایم
کسی چه میداند
بیرون چه میرود در باد...
میان مشرق و مغرب ندای محتضری است
که گاه می گوید:
"من از ستاره ی دنباله دار می ترسم
عذاب خشم الاهی است
نماز خوف بخوانیم
نماز خوف..."
"کدکنی"
هارمونی
ملال آور میشود وقتی هر گاه صفحه گوشی ات را نگاه میکنی با هارمونی ظاهرن زیبای زمانی مواجه شوی که حسی را درونت بیدار میکند....سیلی از خاطرات به ظاهر فراموش شده را...و شاید حوادث هر روزت...
گویی این رشته ی اتصال سر گسستن ندارد از اندرون خاموش بی سکونم...
***
گوئیا خواهد گشود ز دولتم کاری که دوش/من همی کردم دعا و صبح صادق می دمید
؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حالم به هم میخورد وقتی که میفهمم حرفی را که زده فقط محض خالی نبودن عریضه زده ...
حالم به هم میخورد وقتی همانطور که وانمود میکرد دوست دارد ، رفتار میکنم و بعد...بعد مثل سگ پشیمان میشوم...درست مثل سگ.
حالم به هم میخورد وقتی که فکر میکنم دلیلش ، امکان دارد من باشم...
حالم به هم میخورد وقتی مثل احمق ها دلم برای کسی میسوزد...که حتی ارزش آب دهان را هم ندارد...آب دهان مرده را؛به قول نامجو.
حالم به هم میخورد وقتی می اندیشم و میفهمم که ای دل غافل...در تمام این مدت به ریشت خنده زده و تو برایش در دلت گریستی...
حالم به هم میخورد از سکوت ...سکوتی که در اطرافم خیمه زده و هی تصدیق میکند پندارهایم...
یارب من بدانمی عاقبت این کجا کشد......؟
آن نفسی که با خودی یار چو خار آیدت
و آن نفسی که بی خودی یار چه کار آیدت؟
آن نفسی که با خودی خود تو شکار پشه ای
وان نفسی که بی خودی پیـل شــکار آیدت
آن نفسی که با خودی بسته ی ابر غصه ای
وان نفسی که بی خودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که با خودی همچو خزان فسرده ای
وان نفسی که بی خودی دی چو بهار آیدت
جمـله ی بی قراریت از طلب قرار توست
طـالب بی قـرار شــو تا کـه قـرار آیـدت
جمله ی ناگوارشت از طلب گوارش است
ترک گــوارش ار کــنی زهــر گــوار آیـدت
جمله ی بی مرادیت از طب مراد توست
ور نه هـمـه مراد ها هم چو نثار آیـدت
عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی
تا که نگار ناز گر عاشق زار آیدت...

